| |
| چهارشنبه 30 شهریور ماه سال 1384 |
| من دیگه غرق شدم خداحافظ ! |
|
|
| |
| دوشنبه 21 شهریور ماه سال 1384 |
|
لطافت روحی من از بین رفته . از وقتی که زندگی بم بیلاخ گفت ...
درسته که خدا ، بارها ، دست منو ، که مث یه بچه دست پا چلفتی ، که تا ته تو گل رفته بود ، گرفت و بلند کرد تا همراه بقیه بدوم و جا نمونم . |
|
| |
| یکشنبه 20 شهریور ماه سال 1384 |
| دیشب چراغ اتاقم سوخت ! |
امروز ، تو شناسنامه ، تولدمه . یه سال بزرگتر شدم ، یعنی رفتم تو ۲۳ سال ...
دیشب ، بازم ، یکی از اون ساختمونهای قشنگ رو دیدم. دیشب به دوستام گفتم : اگه تا آخر تابستون ، یه روز بارون بیاد ، من اون روز خودکشی میکنم . دیشب ، چراغ اتاقم سوخت . بعدشم ، کامپیوترم خراب شد . امروز هم که هوا ابریه ...
خب دیگه ... |
|
| |
| سه شنبه 15 شهریور ماه سال 1384 |
|
no Sex
no entertainment
nothing
... no
... no
... no
? What can I do
آخه این چه زندگی ایه ؟
|
|